با خاطره های آن روزها

دو خاطره از برادر مراد مرادی از وابستگان عزیز

خوش به حال آنهایی که مرد میدان بودند مردانه  با تمام وجودشان در مقابل تمام کفر و نفاق ایستادند و با خدای خویش معامله کردند و خدا خریدارشون شد . هفت شهر عشق را شهیدان گشتند و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

کاش ما هم در انتخابات برنده می‌شدیم

یک روز در یکی از عملیات‌های غرب کشور پشت خاکریز بودیم هلیکوپتر عراقی از پشت ارتفاعی پیدا شد و با تیربار خودش شروع کرد به تیراندازی و از اول خاکریز رگبار بست تا آخرآن . تنها پناهمون خدای بالاسر و دستهایی که روی سرمون گذاشته بودیم اون زمان اس سیصد و اس  چهارصدی در کار نبود  چند لحظه بیشتر طول نکشید زمین و زمان با هم فریاد می‌زدند غوغایی شد چند لحظه همه چیز بهم ریخت هلکوپتر رفت بلند شدم نگاهی به اطراف کردم چندین نفر از افراد سمت راستم و افراد سمت چپم تیر خورده بودند و به شهادت رسیدند بعضی هم مجروح شدند اونها را خدا دوست داشت و عنایت ویژه کرد و نزد خودش برد ولی ما نیاز به آزمایش های دیگری هم داشتیم و گناه هامون بین ما و خدا حائل ایجاد کرده بود نتیجه اینکه انتخاب نشدیم هنوز هم بجایی نرسیدیم . خوش به حال آنهایی که مرد میدان بودند مردانه  با تمام وجودشان در مقابل تمام کفر و نفاق ایستادند و با خدای خویش معامله کردند و خدا خریدارشون شد. هفت شهر عشق را شهیدان گشتند و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم. خاطره ای از مراد مرادی در عملیات بیت المقدس ۲

 

یک قوطی کمپوت چایی

در زیر ارتفاعات قمیش در کنار شهر ماوت عراق منتظر فرمان شروع عملیات بودیم ، چند گردان از تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل ع شبانه حرکت کردیم نم نمی باران می بارید زیر کوه قمیش محل تجمع گردانها که بالای سر ارتفاع نیروهای عراقی حضور داشتند ،   قرار شد از چند نقطه حمله کنیم و منطقه را بگیریم . شب دوم زیر تخته سنگی نشسته بودم بارون شروع به باریدن کرد یکی از رزمندگان بنام محمد علی کاوه ای با استفاده از قوطی کمپوت ، چایی درست کرده بود داشتم چرت میزدم در حالیکه دو شب نخوابیده بودم لباس ها خیس هوای سرد خستگی ناشی از پیاده روی چند ساعته دست بدست هم داده بود از طرفی ۴۸ ساعت نخوردن چایی سر درد نسبتا شدید امان نمی‌داد ،  دیدم یکی بالای سرم وایستاده صدا میزند برادر مرادی چایی واست آوردم تو عمرت نخورده باشی واقعیتش درست می گفت انگار تمام عالم را به من داد . چایی رو نوش جان کردیم جای همه تون خالی ، همه خستگی ها و سردردها رفت، نورآبادی باشی وچایی نخورده باشی . آماده عملیات شدیم شاید چند صد متری جلو رفتیم خبر دادند رودخانه تا ساعاتی دیگر طغیان می کند ما هم همراه صدها نفر با تجهیزات کامل در بستر رودخانه قرار داشتیم دستور لغو عملیات صادر شد چاره ای جز عقب نشینی نبود در حالیکه هر لحظه بر فشار آب رودخانه اضافه میشد و امکان عبور از رودخانه براحتی امکان نداشت ،دو سه جعبه چوبی خالی جای مهمات رو بهم بستیم و با دو طناب بلند در دو طرف جعبه قایق درست شد و نیروها یکی پس از دیگری از رودخانه عبور کردند اون شب تا سپیده صبح طول کشید  تا اینکه به محل عزیمت برگردیم . یاد همه رزمندگان دفاع مقدس گرامیباد. خاطره از مراد مرادی