کل 526 امروز 0
  • تاریخ : یکشنبه - ۱۶ - بهمن - ۱۴۰۱
  • ساعت :

    بهشت

    ساک سیاه، خاطرات یک رزمند۰-قسمت ششم
    ۱۰ - مهر - ۱۴۰۰

    ساک سیاه، خاطرات یک رزمند۰-قسمت ششم

    در همان حال که درد امانم را بریده بود، ناگهان دلم شور زد و نگران شدم چه بر سر آن فرمانده دسته آمده. به زحمت سرم را برگرداندم و او را دیدم. از سر و تنش خون می ریخت و دو زانو نشسته بود. همانطور نشسته مدام به جلو و عقب خم می شد و این دو کلمه را مرتب تکرار می کرد:

    برو بالا